تبليغاتX
تهران تا بلژیک
خاطرات واقعی سفر به اروپا
 حکایت چهاردهم
 

 ادامه از حکایت سیزدهم

  هر چه که به نور نزدیک تر میشدیم صدای موزیک بیشتری را میشنیدم و اینکه همگی حدس زدیم که در آنجا جشنی بر پا است.

 یک خانه خیلی بزرگ بود که عده ای مرد هم بیرون ایستاده بودند و ما به طرف آنها رفتیم و وقتی سرو وضع ما را دیدند گویا همه چیز را متوجه شدند .

یکی از آنها که مرد جا افتاده ای بود جلو آمد و ما را دعوت کرد که به جشن شان برویم که من خواستم کمکمان کند تا پیش دکتر برویم برای همسرم  که از انجا که خدا با ما بود گفت دکتر است.

و همسر را به صورت سرپای معاینه کرد و گفت: مشکلی نیست و چون همسرت خسته و هراسان است کودکش تحرکی ندارد.

دعوتمان کرد  به داخل خانه برویم برای صرف غذا که ما به رسم ایرانی بازی تعارف کردیم که نه مرسی

و پرسیدیم که الان کجا هستیم که گفت :سارایوو   واقعا باعث خوشحالیمان شده چون دیگر مجبور نبودیم راه وحشتناک جنگل را ببینیم.

سپس ازشان خواستیم آدرس پلیس را بدهند که دکتر برگشت گفت: راه زیادی باید بروید می خواهید که برایتان زنگ بزنیم که ما خوشحال شدیم و تشکر کردیم.

 بعدتا وقتی که بخواهد پلیس بیاید برایمان غذا آوردن و کمی خوردیم که پلیس آمد

و جلو آمدند که بینند چی شده که ما گفتیم:ما در خواست پناهنده داریم.

البته قرار بر این بود که به محض رسیدن به سارایوو درخواست پناهندگی کنیم.

بعد مامورین خواستن عقب ماشین پلیس که مثل یخچال بود بشینیم و وقتی در را بست چشم چشم را نمیدید اما گویا دکتر چیزی گفت که چراغ داخل را روشن کردند.

بعد از مدتی ما به اداره پلیس رسیدیم و بعد از تحویل و ثبت اسامی دروغیمان ما را به یک بازداشتگاه کثیف راهنمائی کردند.

 

                                                                                                   ادامه دارد ....

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388  |
 حکایت سیزدهم
 

ادامه حکایت دوازدهم

بعد از اینکه دوباره به داخل صندق عقب ماشین بعدی رفتیم باید متذکر بشم (که موکت هم نداشت وهمینکه داخل شدم بعلت  عجله زیاده راننده نزدیک بود دستم لای درب بماند)دوباره با سرعتی زیادی به حرکت در آمد.

حدود ۱ ساعتی دیگر در راه بودیم و از بس سر و کله مان اینور و انور خورده بود که کله مان ابلمبو شده بود.

خلاصه توقف کرد و درب صندق را باز کرد و گو گو کنان راهی را نشان میداد که برویم و هر چه پرسیدم کجا حرفی نزدسوار ماشین شد و رفت.

ما ماندیم و دو راه  کاملا غریب کجا برویم و چه کار کنیم راه باریکی را که نشان داده بود را دنبال کردیم راهی با شیبی ملایم اما برای مای که واقعا خسته بودیم سخت بود خصوصا برای همسرم که موچ پایش ضرب دیده بود و ورم کرده بود و سخت راه میرفت ولی چاره ای نبود باید به راهمان ادامه میدادیم

تا چشم کار میکرد تاکستان بود گویا کار مردم این منطقه انگور کاری بوده (برای بدست آوردن شراب)

هوا گرگ میش بود و سرد و کم کم میرفت تا تاریک بشه صدای پارس سگ ها هم مدام شنیده میشد ترسی خواص بدل انسان می انداخت

بلاخره یک آدم دیدیم که سریع به سراغش رفتیم و پرسیدم که اینجا کجا است ولی متاسفانه چون فقط به زبان محلی خودش صحبت میکرد نتوانست کمکی به ما کند(البته ما فقط میخواستیم بدانیم که در اسلوانی هستیم یا نه) و فقط راهی را به ما نشان داد که نتوانست اصطراب ما را کم کند.

چون اگر ما را در کروواسی می گرفتند دوباره به سارایوو میفرستادند و دوباره باید جنگل را تکرار میکردیم.

به راه ادامه دادیم و همسرم از خستگی زیاد بهم پیشنهاد میداد که اورا بگذارم و بروم و این حرف من را خیلی آزار میداد .در بین راه به من گفت که مدتی است که بچه داخل رحمش هیچ حرکتی ندارد و  این موضوع خیلی من را ترساند چون اگر این موضوع حقیقت داشت مشکل بزرگی پیش میامد

بعد از ساعتی پیاده روی که هوا هم تاریک شده بود از دور روشنائی دیدیم که به طرف نور رفتیم

 

                                                                                               ادامه دارد ....

|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 
با سلام

این وبلاگ به زودی آپ خواهد شد.

 

                                             با تشکر از دوستان

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 حکایت دوازدهم ( کراواسی)
 

ادامه از حکایت یازدهم

وقتی که تلفن را گرفتم دیدم رابط است و میخواست ببیند که رسیدم یا نه؟

با همه دردسرهای که کشیده بودم دم نیاوردم و گذاشتم که وقتی دیدمش حالش را بگیرم و فقط گفتم که باز پیاده روی داریم یا نه؟

که او در پاسخ گفت که تا نیم ساعت دیگر حرکت میکنیم و بقیه راه را با ماشین سفر خواهیم کرد،نفسی در کردم و خوشحال شدم

بعد از کمی استراحت دیدیم که خانواده ایرانی انجا هستند که گله مند بودند که چند روز است که انجا هستند و هنوز خبری از حرکت شان نیست و در ضمن حدود یک ماه است که در راه هستند در صورتی که ما ۳ روزه این راه را آمده بودیم.

این شد که کمی دلگرم شدم که ما زیاد نسبت به دیگران سختی نکشیده بودیم

بعد از کمی استراحت ما را صدا کردند که حرکت کنیم که این موضوع باعث ناراحتی خانواده دیگر ایرانی شد اما خوب چاره ای نداشتند و باید صبر میکردند چون رابطین با هم فرق میکردند.

بعد از خداحافظی  با یک ماشین سیترون به حرکت در آمدیم من و همسرم و امیر و همسرش نیم ساعتی نرفته بودیم که دیدیم یک ماشین اپل وکتری سفید منتظرمان است.

ماشین توقف کرد و من در رویا بودم که بقیه سفر را به راحتی طی خواهیم کرد که دیدم راننده رو به من و امیر کرد و گفت باید بریم در صندق عقب ماشین قرار بگیرم من که رویاهام نقش برآب شده بود دیدم که گویا چاره ای دگر نیست و با امیر در صندق عقب قرار گرفتیم .

ماشین با چنان سرعتی حرکت کرد که بعد متوجه شدم که ۲۲۰ کیلومتر در ساعت میرفته با یک اسکرت از جلو که اگر پلیس بود با موبایل به راننده ما خبر بدهد.

در مسیر به امیر گفتم که شانس آوردیم که پیکان نیست با اون صندوق عقبش و آن زمان بودکه یاد گوسفندانی میفتادم که  عید قربان در صندق عقب میگذاشتیم و با چه سرعتی میرفیم

حدود یکساعت و نیم در صندق عقب بودم و سرگیجه گرفته بودیم بلاخره با از یکساعت نیم ماشین توقف کرد و ما را پیاده کردند و یک ماشین دیگر را نشان دادند که یادم است تویوتا کریسیدا بود.

من و امیر با سرگیجه به طرف آن یکی ماشین رفتیم که راننده گفت خانم ها داخل ماشین و آقایان در صندوق عقــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــب

 

                                                                                                              ادامه دارد...

|+| نوشته شده توسط سعید در سه شنبه بیستم آذر 1386  |
 حکایت یازدهم ( جنگلهای کراواسی)
ادامه از حکایت دهم

ادامه راه برایمان خیلی سخت شده بود گویا این جنگل تمامی نداشت و از هر چه طبیعت و درخت و برگ حالم دگرگون میشد.

در مسیر راه عطش زیادی داشتیم و دنبال جرعه ای آب می گشتیم تا اینکه من جویباری را در دل جنگل دیدم با آبی به ظاهر تمیز و خنک، بدونه توجه به پاکیزگی آن را نوشیدم مطمئن شدم که طعــــــــم خوبی دارد به همسر و فرزندم دادم تا بنوشند.

بعد از ساعتی در یکی از ارتفاعات وقتی در قسمت شیبش به ما استراحت دادند با همسرم کمی دراز کشیدیم و در فکر فرو رفته بودیم  که همزمان با هم گفتیم:  "مــــــــرگ چه زیباست".

واقعا" شاید خنده دار باشد ولی گاها" در سختی های غیر قابل تحمل مرگ میتونه شیرین باشه

به حرکت ادامه دادیم دقیقا" نمیدانم چه ساعتی بود ولی میرفت که هوا کم کم روشن بشه.

خود را کشان کشان میکشاندیم تا جائی که احساس کردم که گویا جنگل تمام شده ولی هنوز باورش راحت نبود. در همین زمان از  بلد  یکی از بهترین خبرهای زندگیم را شنیدم و آن این بود که باید در اینجا صبر کنیم تا ماشین بیاد دنبالمان 

زیر پایمان شایدبه قطر سی سانتیمتر برگ بود و خیس با همه این احوال روی آنها دراز کشیدیم و شاید یک نیم ساعتی خوابیدم ولی خیلی لذت بخش بود.

 

وقتی که صدایمان کردند ماشین ها آمده بودند من به اتفاق همسر و پسرم و امیر و همسرش سوار یک اتومبیل بنز خردلی رنگ شدیم.(قبل از سوار شدن در ماشین دیدم که پایم خیلــــــــی درد میکنــــه ولی اهمیتی ندادم ) بعد از راننده خواستیم که بخاری را روشن کند.

بعد از حرکت متوجه شدیم که راننده از چیزی نگران است که فهمیدیم ترس پلیس است در واقع اگر پلیس ما را میگرفت باید به سارایوو برمی گشتیم

شروع کردم به دعا کردند و از انجائی خدا خواهی بود حتی در مسیر پلیس ما را دید امـــــــــــا هیچ عکس العملی انجام نداد و در واقع این یک شانس بزرگ بود و حتی راننده هم تعجب کرد.

در ماشین وقتی که کمی خستگیم در رفت و گرم شدم درد پایم بیشتر شد و احساس سوزش هم میکردم.

چون در واقع خیلی از مهاجرین را در اینجا یا جنگل گرفته و برگردانده بودند

بعد از مدتی ما به محلی رسیدیم و باید در انجا اطراق میکردیم.

وارد خانه که شدیم در واقع حیاتی بود  که یک ساختمان کوچک داشت و پله ای که از آن بالا رفتیم که دو اطاق بود در یک اطاق تعدادی مرد و ان یکی اطاق چند خانواده داخل اطاق شدیم در واقع جای نشستن نبود یک دوش کوچک هم گوشه اطاق بود که بر اثردوش گرفتن و کمی گرفتگی چاهش آب داخل اطاق شده بود .

وقتیکه کفشم را در آوردم باور کردنی نبود پوست کف پایم (بر اثر آبی که درون کفشم بود از رودخانه ) ور آمده بود و درد شدیدی داشت و پوست پایم گویا از اویزان شده بود

به ناچار دوشی گرفتیم تا کمی خستگیمان در بیاید ، که یکی آمد و گفت: سعید تلفن

 

 

                                                                                                     ادامه دارد....

 

 

 

|+| نوشته شده توسط سعید در دوشنبه دوازدهم آذر 1386  |
 
 
بالا