ادامه از حکایت دهم
ادامه راه برایمان خیلی سخت شده بود گویا این جنگل تمامی نداشت و از هر چه طبیعت و درخت و برگ حالم دگرگون میشد.
در مسیر راه عطش زیادی داشتیم و دنبال جرعه ای آب می گشتیم تا اینکه من جویباری را در دل جنگل دیدم با آبی به ظاهر تمیز و خنک، بدونه توجه به پاکیزگی آن را نوشیدم مطمئن شدم که طعــــــــم خوبی دارد به همسر و فرزندم دادم تا بنوشند.
بعد از ساعتی در یکی از ارتفاعات وقتی در قسمت شیبش به ما استراحت دادند با همسرم کمی دراز کشیدیم و در فکر فرو رفته بودیم که همزمان با هم گفتیم: "مــــــــرگ چه زیباست".
واقعا" شاید خنده دار باشد ولی گاها" در سختی های غیر قابل تحمل مرگ میتونه شیرین باشه
به حرکت ادامه دادیم دقیقا" نمیدانم چه ساعتی بود ولی میرفت که هوا کم کم روشن بشه.
خود را کشان کشان میکشاندیم تا جائی که احساس کردم که گویا جنگل تمام شده ولی هنوز باورش راحت نبود. در همین زمان از بلد یکی از بهترین خبرهای زندگیم را شنیدم و آن این بود که باید در اینجا صبر کنیم تا ماشین بیاد دنبالمان 

زیر پایمان شایدبه قطر سی سانتیمتر برگ بود و خیس با همه این احوال روی آنها دراز کشیدیم و شاید یک نیم ساعتی خوابیدم ولی خیلی لذت بخش بود.

وقتی که صدایمان کردند ماشین ها آمده بودند من به اتفاق همسر و پسرم و امیر و همسرش سوار یک اتومبیل بنز خردلی رنگ شدیم.(قبل از سوار شدن در ماشین دیدم که پایم خیلــــــــی درد میکنــــه ولی اهمیتی ندادم ) بعد از راننده خواستیم که بخاری را روشن کند.
بعد از حرکت متوجه شدیم که راننده از چیزی نگران است که فهمیدیم ترس پلیس است در واقع اگر پلیس ما را میگرفت باید به سارایوو برمی گشتیم
شروع کردم به دعا کردند و از انجائی خدا خواهی بود حتی در مسیر پلیس ما را دید امـــــــــــا هیچ عکس العملی انجام نداد و در واقع این یک شانس بزرگ بود و حتی راننده هم تعجب کرد.
در ماشین وقتی که کمی خستگیم در رفت و گرم شدم درد پایم بیشتر شد و احساس سوزش هم میکردم.
چون در واقع خیلی از مهاجرین را در اینجا یا جنگل گرفته و برگردانده بودند

بعد از مدتی ما به محلی رسیدیم و باید در انجا اطراق میکردیم.
وارد خانه که شدیم در واقع حیاتی بود که یک ساختمان کوچک داشت و پله ای که از آن بالا رفتیم که دو اطاق بود در یک اطاق تعدادی مرد و ان یکی اطاق چند خانواده داخل اطاق شدیم در واقع جای نشستن نبود یک دوش کوچک هم گوشه اطاق بود که بر اثردوش گرفتن و کمی گرفتگی چاهش آب داخل اطاق شده بود .
وقتیکه کفشم را در آوردم باور کردنی نبود پوست کف پایم (بر اثر آبی که درون کفشم بود از رودخانه ) ور آمده بود و درد شدیدی داشت و پوست پایم گویا از اویزان شده بود
به ناچار دوشی گرفتیم تا کمی خستگیمان در بیاید ، که یکی آمد و گفت: سعید تلفن
ادامه دارد....
|
+| نوشته شده توسط
سعید در دوشنبه دوازدهم آذر 1386
|