تبليغاتX
تهران تا بلژیک
خاطرات واقعی سفر به اروپا
 حکایت سیزدهم
 

ادامه حکایت دوازدهم

بعد از اینکه دوباره به داخل صندق عقب ماشین بعدی رفتیم باید متذکر بشم (که موکت هم نداشت وهمینکه داخل شدم بعلت  عجله زیاده راننده نزدیک بود دستم لای درب بماند)دوباره با سرعتی زیادی به حرکت در آمد.

حدود ۱ ساعتی دیگر در راه بودیم و از بس سر و کله مان اینور و انور خورده بود که کله مان ابلمبو شده بود.

خلاصه توقف کرد و درب صندق را باز کرد و گو گو کنان راهی را نشان میداد که برویم و هر چه پرسیدم کجا حرفی نزدسوار ماشین شد و رفت.

ما ماندیم و دو راه  کاملا غریب کجا برویم و چه کار کنیم راه باریکی را که نشان داده بود را دنبال کردیم راهی با شیبی ملایم اما برای مای که واقعا خسته بودیم سخت بود خصوصا برای همسرم که موچ پایش ضرب دیده بود و ورم کرده بود و سخت راه میرفت ولی چاره ای نبود باید به راهمان ادامه میدادیم

تا چشم کار میکرد تاکستان بود گویا کار مردم این منطقه انگور کاری بوده (برای بدست آوردن شراب)

هوا گرگ میش بود و سرد و کم کم میرفت تا تاریک بشه صدای پارس سگ ها هم مدام شنیده میشد ترسی خواص بدل انسان می انداخت

بلاخره یک آدم دیدیم که سریع به سراغش رفتیم و پرسیدم که اینجا کجا است ولی متاسفانه چون فقط به زبان محلی خودش صحبت میکرد نتوانست کمکی به ما کند(البته ما فقط میخواستیم بدانیم که در اسلوانی هستیم یا نه) و فقط راهی را به ما نشان داد که نتوانست اصطراب ما را کم کند.

چون اگر ما را در کروواسی می گرفتند دوباره به سارایوو میفرستادند و دوباره باید جنگل را تکرار میکردیم.

به راه ادامه دادیم و همسرم از خستگی زیاد بهم پیشنهاد میداد که اورا بگذارم و بروم و این حرف من را خیلی آزار میداد .در بین راه به من گفت که مدتی است که بچه داخل رحمش هیچ حرکتی ندارد و  این موضوع خیلی من را ترساند چون اگر این موضوع حقیقت داشت مشکل بزرگی پیش میامد

بعد از ساعتی پیاده روی که هوا هم تاریک شده بود از دور روشنائی دیدیم که به طرف نور رفتیم

 

                                                                                               ادامه دارد ....

|+| نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  |
 
 
بالا