ادامه از حکایت سیزدهم
هر چه که به نور نزدیک تر میشدیم صدای موزیک بیشتری را میشنیدم و اینکه همگی حدس زدیم که در آنجا جشنی بر پا است.
یک خانه خیلی بزرگ بود که عده ای مرد هم بیرون ایستاده بودند و ما به طرف آنها رفتیم و وقتی سرو وضع ما را دیدند گویا همه چیز را متوجه شدند .
یکی از آنها که مرد جا افتاده ای بود جلو آمد و ما را دعوت کرد که به جشن شان برویم که من خواستم کمکمان کند تا پیش دکتر برویم برای همسرم که از انجا که خدا با ما بود گفت دکتر است.
و همسر را به صورت سرپای معاینه کرد و گفت: مشکلی نیست و چون همسرت خسته و هراسان است کودکش تحرکی ندارد.
دعوتمان کرد به داخل خانه برویم برای صرف غذا که ما به رسم ایرانی بازی تعارف کردیم که نه مرسی
و پرسیدیم که الان کجا هستیم که گفت :سارایوو
واقعا باعث خوشحالیمان شده چون دیگر مجبور نبودیم راه وحشتناک جنگل را ببینیم.
سپس ازشان خواستیم آدرس پلیس را بدهند که دکتر برگشت گفت: راه زیادی باید بروید می خواهید که برایتان زنگ بزنیم که ما خوشحال شدیم و تشکر کردیم.
بعدتا وقتی که بخواهد پلیس بیاید برایمان غذا آوردن و کمی خوردیم که پلیس آمد
و جلو آمدند که بینند چی شده که ما گفتیم:ما در خواست پناهنده داریم.
البته قرار بر این بود که به محض رسیدن به سارایوو درخواست پناهندگی کنیم.
بعد مامورین خواستن عقب ماشین پلیس که مثل یخچال بود بشینیم و وقتی در را بست چشم چشم را نمیدید اما گویا دکتر چیزی گفت که چراغ داخل را روشن کردند.
بعد از مدتی ما به اداره پلیس رسیدیم و بعد از تحویل و ثبت اسامی دروغیمان ما را به یک بازداشتگاه کثیف راهنمائی کردند.

ادامه دارد ....
|
+| نوشته شده توسط
سعید در دوشنبه چهاردهم اردیبهشت 1388
|